خرید بک لینک
سلام! شما هم وبلاگ خودتون رو برای من ارسال کنین! توی کامنتا بازی کنیم!

برچسب: نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 30 بهمن 1399 ساعت: 6:24

سلام .
امروز می خوام از ... بنویسم فقط . بعضی وقتا برام الهه عشقی و بعضب وقتا دلم می خواد سر به تنت نباشه . بعضی وقتا واسه یه لحظه گره خوردن نگاهمون توی هم دیگه همه دنیارو می دم و بعضی وقتا دلم می خواد چشماتو ببندیو هیچ وقت باز نکنی ، من همیشه همینطور بودم ، تمام فصل های عشق رو توی یه لحظه می تونم حس کنم . چرا با اون حرف می زنی آخه ؟ پس من چی ؟
من ساکت نشستم که تو باهام حرف بزنی .
خواهش می کنم

برچسب: نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 7:50

بعدا نوشت : می تونم ازت خواهش کنم برام یه کامنت بزاری ؟ یه کامنت بزار دست و دلم بره برای نوشتن واسمتو کامل بنویس . لطفا ! این یه رازه ... سلام . من بلدم چه جوری با عذاب وجدان زندگی کنم . مثل یه عادت می مونه برام ، مثل نفس کشیدن ، غذا خوردن یا هر چیزیکه ادم بالاخره بهش عادت می کنه ، ولی چیزی که هست اینه که سعی می کنم لااقل نخوام به کسی که درحقش کار بدی کردم نزدیک بشم ، اسمشو بزار یه نوع فراموشی اجباری . ولی بعضیام هستن خیلی عوضیتر از چیزین که در مخیله ی من بگنجه ! نمیتونم بیشتر توضیح بدم پس ولش کن .من توی زندگیم همه کار کردم وتنها چیزی که انجام ندادم کشتن آدماست ، ولی اینو مطمئنم که اون کارم قراره بکنم و حتی شاید باورت نشه که یه لیست بلند بالا از کسایی که باید ترتیبشونو بدم دارم . امیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 7:50

نوشتن امشب برام خیلی راحته ، میدونی چرا ؟ چون هیچی برام مهم نیست ! دلم میخواد به گوشه واستم یه استکان مشروب بگیرم دستم ، آتیش بزنم به هر چی بود و هست و نیست و یه گوشه واستم مشروبم رو بخورم و نگاه کنم به سوختن هر چی که برای ساختنش زحمت کشیده بودم ، می آی می خونی و می ری ، بدون اینکه بفهمی اونی که این کلمات رو فقط برای تو پشت سر هم قطار می کنه هیچ آرزویی جز بغل گرفتنت نداره . یه سوال ، چرا صدامو نمی شنوی ؟ چرا دلت رو به دریا نمی زنی ؟ ارزش نداره ؟ بخدا داره ! چشماتو باز کن ببین منو ، فقط کافیه چشماتو باز کنی ، من پشت پلکات گیر افتادم ، مثل یه زندونه اینجا برام ، چرا منو از زندونه پشت پلکات رها نمی کنی ؟ چرا نمی بینی منو ؟ من کثیف ، من بی شرف ، من نفهم ، من هر چی برچسب بد که توی دنیا هستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 7:50

دارم بالا می آرم از بی تویی ، می شه بیای ؟ نیاز دارم بهت سلام . میدونی هر باری که می آم اینجا دنبالت می گردم و هر نیافتنی که تجربه می کنم یه تار موی سفید اضافه می شه به موهای سرم . این تار موهای سفید واسه خیلیا درد اور و ترسناکه ولی برای من مثل یه بازیه که با هر سفید شدنه یه تارش به انتهای این بازی نا خوشآیند نزدیک می شم . این زندگی چیه ؟برای من این زندگی یعنی همین که ببینم تو کنارم نیستی و اینقدرخودتو زدی به نفهمیدن که فکر می کنی جز تو روی صحبتم با یکیدیگه اس . فکر می کنی امکان نداره ، نمی شه وشاید حتی نمیخوای !دارم مینویسم برای تو که حتی نتونستم بگم بیا بشین برات حرف بزنم ، بزار حالیت کنم که تویی که باعث این زندگی و این نفس کشیدنی ! تو طلوع سحری و امروز که نبودی , همه ی بقیه آدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 7:50

تصور کن شروع می کنی به دویدن ، می دویی ، اول آروم و رفته رفته تند و تند تر ، ورقه های یک کتاب داستان را تجسم کن ، با هر ورقی که می زنی یه تصویر ظاهر می شه که با تصویر صفحه قبل پیوسته است ولی همه ی ما اینو میدونیم که شاید صفحه ی بعدی کتاب زمین تا آسمون با اون چیزی که حدس میزدیم فرق داشته باشه . حالا به این فکر کنین که تمام چیزی که چشم شما می بینه صرفا یه تصویر از ورق دیگه کتاب زندگیتونه . حالا مسئله می دونین چیه ؟ دقیقا مثل همون کتاب امکانش هست که در ورق بعدی یا در تصویر دیگه ای که چشم ما میبینه اون چیزی نباشه که انتظارشو داشتیم . در واقع ورق بعدی کتاب تا ما ورق نزنیم هنوز معلوم نیست که داستانش چیه ، در نتیجه هنوز زاده نشده ! میفهمین چی می گم ؟ لطفا ! خدارو چه دیدی ؟ شاید در یکی از این تصادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 7:50

سلام ، صبحت بخیر !

امروز روز بارونه ، روز فهمیدن نداشتنت . امروز روز مرثیه اس برای دل سادم . امروز می شه فهمید که نبودنت یعنی چی ...

می شه برگردی ؟ می شه بیای پیشم ؟ من دلم تنگته .

من بی تو امروز تلف می شم . مطمئنم . نزار بمیرم .

برچسب: نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 7:50

چه فرق میکند زمین

گِرد باشد یا مسطح

وقتی

تو هیچکجای آن نیستی؟!

برچسب: پنجره, نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 19:26

تورا با هر كامي كه از سيگار ميگيرم

فراموش خواهم كرد

و تو ميشوي بهانه ام

براي روشن كردن سيگارهاي بعدي...
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:55 توسط میثم |

برچسب: پنجره, نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 19:26

من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی

تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی ...

برچسب: پنجره, نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 19:26

سلام نوشتن بعد از این همه وقت واقعا دل و جرات می خواد . می ترسی از اینکه یهو شبیه خودت نشی . شبیه تمام چیزی که تا امروز بودی یا خداقل سخت تلاش می کردی که باشی . داشتم نوشته های روزای اولی که اینجارو باز کردم می خوندم ، چقدر شبیه اینه که یکی دیگه نوشته باشه . جالبش اینجاست که به سختی حتی چند لحظه ی ساده از اون روزارو به یاد می آرم . حتی همونی که می گم با جزئیات یادم نیست . فقط همین یادمه که واقعا یادامه مطلب

برچسب: پنجره, نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 19:26

میثم چشمش به قاصدکی افتاد که کنارش در هوا میچرخید . با خوشحالی آن را گرفت و در میان دستانش نوازشش کرد . میثم قاصدک ها را خیلی دوست داشت . بعد از مدتی قاصدک را به هوا فوت کرد وخودش هم دنبالش رفت ... از آن روز به بعد بیشتر وقت ها میثم با آن قاصدک سرگرم بود . گاهی آن را جلوی صورتش میگرفت و با او حرف میزد . میثم از آرزو های خود برای قاصدک می گفت . آرزوی راه رفتن ، دویدن و رفتن به جاهایی که هنوادامه مطلب

برچسب: پنجره, نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 19:26

دل دیوانه ... این یکی درمونی نداره . یه بیماری لاعلاج که اصولا ریشه اش باید برگرده به دوران حضرت آدم . خود اون حضرتم صد البته که جزو صاحبان این درد بوده وگرنه به خاطر یه سیب آخه ؟ پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت ، نا خلف باشم اگر من به جویی نفروشم ... یه سری انسان های مترقی بودن در طول تاریخ درمونی پیدا کردن و دل دیوونه را نشوندن سر جاش . اون درمون نسل به نسل روی ژن های اونا تاثیر کذاشت و دیگادامه مطلب

برچسب: پنجره, نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 19:26

سلام . خواننده ی عزیز، دنیای نویسنده در آستانه ی فروپاشیست . نویسنده این متن ، در حال حاضر روی شانه هایش چنان بار سنگینی را تحمل می کند که اگر دیروز یا همین دیشب از او میپرسیدی که فردایی هست و غمی خواهد آمد بدین اوصاف ، بی شک او خالق این دنیا التماس میکرد که صبح فردا هیچ وقت طلوع نکند . خواننده ی عزیزم ٬ اکنون ، من ، میثم ، پس از توالی شکست های پوچ ترین سال های های عمرم ، اینجا نشسته ام وادامه مطلب

برچسب: پنجره, نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 19:26

سلام . گفتن بعضی حرفها چیزی بیشتر از جرات طلب می کنه .شاید یه درجه ی خاصی از خریت و اینکه دیگه چیزی برات مهم نباشه . البته مخاطبم خیلی مهمه . به قول قدیمیا مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد . میثم ... چقدر قشنگ می گی اسممو . وقتی صدام می کنی احساس مرد بودن می کنم . می دونی من تمام زندگیم از این احساس محروم بودم . اعتراف تلخیه ولی حقیقته . ولی وقتی نزدیکتم ، وقتی به هر بهونه ی الکی تویعمق نگاهت ادامه مطلب

برچسب: پنجره, نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 19:26

صفحه بندی