جرات یا حقیقت؟ - تاریخ: 1399/11/30 ساعت: 6:24
سلام! شما هم وبلاگ خودتون رو برای من ارسال کنین! توی کامنتا بازی کنیم!
پنجره ۱۵۳ - تاریخ: 1396/9/6 ساعت: 7:50
سلام .امروز می خوام از ... بنویسم فقط . بعضی وقتا برام الهه عشقی و بعضب وقتا دلم می خواد سر به تنت نباشه . بعضی وقتا واسه یه لحظه گره خوردن نگاهمون توی هم دیگه همه دنیارو می دم و بعضی وقتا دلم می خواد چشماتو ببندیو هیچ وقت باز نکنی ، من همیشه همینطور بودم ، تمام فصل های عشق رو توی یه لحظه می تونم حس...
پنجره ۱۵۴ - تاریخ: 1396/9/6 ساعت: 7:50
بعدا نوشت : می تونم ازت خواهش کنم برام یه کامنت بزاری ؟ یه کامنت بزار دست و دلم بره برای نوشتن واسمتو کامل بنویس . لطفا ! این یه رازه ... سلام . من بلدم چه جوری با عذاب وجدان زندگی کنم . مثل یه عادت می مونه برام ، مثل نفس کشیدن ، غذا خوردن یا هر چیزیکه ادم بالاخره بهش عادت می کنه ، ولی چیزی که هست ا...
پنجره ۱۵۵ - تاریخ: 1396/9/6 ساعت: 7:50
نوشتن امشب برام خیلی راحته ، میدونی چرا ؟ چون هیچی برام مهم نیست ! دلم میخواد به گوشه واستم یه استکان مشروب بگیرم دستم ، آتیش بزنم به هر چی بود و هست و نیست و یه گوشه واستم مشروبم رو بخورم و نگاه کنم به سوختن هر چی که برای ساختنش زحمت کشیده بودم ، می آی می خونی و می ری ، بدون اینکه بفهمی اونی که این...
پنجره ۱۵۶ - تاریخ: 1396/9/6 ساعت: 7:50
دارم بالا می آرم از بی تویی ، می شه بیای ؟ نیاز دارم بهت سلام . میدونی هر باری که می آم اینجا دنبالت می گردم و هر نیافتنی که تجربه می کنم یه تار موی سفید اضافه می شه به موهای سرم . این تار موهای سفید واسه خیلیا درد اور و ترسناکه ولی برای من مثل یه بازیه که با هر سفید شدنه یه تارش به انتهای این بازی ...
پنجره ۱۵۷ - تاریخ: 1396/9/6 ساعت: 7:50
تصور کن شروع می کنی به دویدن ، می دویی ، اول آروم و رفته رفته تند و تند تر ، ورقه های یک کتاب داستان را تجسم کن ، با هر ورقی که می زنی یه تصویر ظاهر می شه که با تصویر صفحه قبل پیوسته است ولی همه ی ما اینو میدونیم که شاید صفحه ی بعدی کتاب زمین تا آسمون با اون چیزی که حدس میزدیم فرق داشته باشه . حالا ...
پنجره ۱۵۸ - تاریخ: 1396/9/6 ساعت: 7:50
سلام ، صبحت بخیر ! امروز روز بارونه ، روز فهمیدن نداشتنت . امروز روز مرثیه اس برای دل سادم . امروز می شه فهمید که نبودنت یعنی چی ... می شه برگردی ؟ می شه بیای پیشم ؟ من دلم تنگته . من بی تو امروز تلف می شم . مطمئنم . نزار بمیرم .
پنجره 143 - تاریخ: 1396/7/2 ساعت: 19:26
چه فرق میکند زمین گِرد باشد یا مسطح وقتی تو هیچکجای آن نیستی؟!
پنجره 144 - تاریخ: 1396/7/2 ساعت: 19:26
تورا با هر كامي كه از سيگار ميگيرم فراموش خواهم كرد و تو ميشوي بهانه ام براي روشن كردن سيگارهاي بعدي... + نوشته شده در جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:55 توسط میثم |
پنجره 145 - تاریخ: 1396/7/2 ساعت: 19:26
من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی ...
پنجره 146 - تاریخ: 1396/7/2 ساعت: 19:26
سلام نوشتن بعد از این همه وقت واقعا دل و جرات می خواد . می ترسی از اینکه یهو شبیه خودت نشی . شبیه تمام چیزی که تا امروز بودی یا خداقل سخت تلاش می کردی که باشی . داشتم نوشته های روزای اولی که اینجارو باز کردم می خوندم ، چقدر شبیه اینه که یکی دیگه نوشته باشه . جالبش اینجاست که به سختی حتی چند لحظه ی س...
پنجره ۱۴۸ - تاریخ: 1396/7/2 ساعت: 19:26
میثم چشمش به قاصدکی افتاد که کنارش در هوا میچرخید . با خوشحالی آن را گرفت و در میان دستانش نوازشش کرد . میثم قاصدک ها را خیلی دوست داشت . بعد از مدتی قاصدک را به هوا فوت کرد وخودش هم دنبالش رفت ... از آن روز به بعد بیشتر وقت ها میثم با آن قاصدک سرگرم بود . گاهی آن را جلوی صورتش میگرفت و با او حرف می...
پنجره ۱۴۹ - تاریخ: 1396/7/2 ساعت: 19:26
دل دیوانه ... این یکی درمونی نداره . یه بیماری لاعلاج که اصولا ریشه اش باید برگرده به دوران حضرت آدم . خود اون حضرتم صد البته که جزو صاحبان این درد بوده وگرنه به خاطر یه سیب آخه ؟ پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت ، نا خلف باشم اگر من به جویی نفروشم ... یه سری انسان های مترقی بودن در طول تاریخ درمون...
پنجره ۱۵۰ - تاریخ: 1396/7/2 ساعت: 19:26
سلام . خواننده ی عزیز، دنیای نویسنده در آستانه ی فروپاشیست . نویسنده این متن ، در حال حاضر روی شانه هایش چنان بار سنگینی را تحمل می کند که اگر دیروز یا همین دیشب از او میپرسیدی که فردایی هست و غمی خواهد آمد بدین اوصاف ، بی شک او خالق این دنیا التماس میکرد که صبح فردا هیچ وقت طلوع نکند . خواننده ی عز...
پنجره ۱۵۱ - تاریخ: 1396/7/2 ساعت: 19:26
سلام . گفتن بعضی حرفها چیزی بیشتر از جرات طلب می کنه .شاید یه درجه ی خاصی از خریت و اینکه دیگه چیزی برات مهم نباشه . البته مخاطبم خیلی مهمه . به قول قدیمیا مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد . میثم ... چقدر قشنگ می گی اسممو . وقتی صدام می کنی احساس مرد بودن می کنم . می دونی من تمام زندگیم از این احساس...
پنجره ۱۵۲ - تاریخ: 1396/7/2 ساعت: 19:26
بیشتر باهام حرف بزن ، این جمله های کوتاه فقط داغ نداشتنتو بیشتر می کنن . منم مثل توام ، میدونستی ؟ زیر چشمی نگاهت می کنم و تا چشماتو می آری سمت من ، نگاهمو ازت می دزدم . ولی دلیلش رونمیدونم ! چرا باید بترسم ازت وقتی که مطمئنم همون اندازه که من عاشق توام ، توام عاشق منی . من مطمئنم ، یادمه از همون رو...